بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) 

روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود که به کوه نظری انداخت و ازاونجا که با خدا خیلی دوست بود گفت : خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن .  دریک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد ! مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد :  خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد . در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد، ناگهان مرد به خودش اومد و چشم دلش باز شد و گفت  : چقدر من احمقم که فکر کردم از خدا خیلی زیاد خواستم  !  

 یادداشتی از طرف خدا

به: شما

تاریخ : امروز

از: رئیس

موضوع : خودت

عطف به : زندگی

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم . لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن . آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن . در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن . ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است  .  شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد !  ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند ! وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده ! وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایل ها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد ! ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شکر گذار باش  ، در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند !  وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند  ! ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی : متشکرم از شما ، ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری که خودت هرگز نمیدانستی !

 جوان و راهب

از امام علی بن الحسین (ع) نقل شده است که فرمودند  :  مردی با خانواده اش به کشتی سوار شد و هیچ کدام از آنها نجات پیدا نکرد ،  مگر همسر آن مرد که بر یکی از تخته های کشتی سوار شد و رهایی یافت و به یکی از جزایر دریا پناه برد ! در این جزیره جوانی بود که راهزنی می کرد و تمامی حرمت های الهی را شکسته بود ! او ناگهان دید که زنی بالای سرش ایستاده است ! سرش را بلند کرد و به او گفت  : تو انسانی یا جن؟  او گفت : انسان  !  جوان با او سخنی نگفت ، مگر این که همانند مردی از خویشاوندانش در کنار وی نشست  . زمانی که این جوان آهنگ آن زن کرد ،  وی نگران شد جوان به وی گفت : چرا نگران هستی؟ او گفت : از او می ترسم (و با دستش به سمت آسمان اشاره کرد) جوان گفت :  تو اینقدر از او می ترسی ، در حالی که گناهی نکرده ای و من تو را وادار کرده ام ! بنابراین ،  به خدا سوگند که من از تو سزاوارترم که از او بترسم و برخاست و چیزی نگفت و به نزد خانواده اش بازگشت در حالیکه هدفی جز توبه و برگشتن از کرده های گذشته نداشت . در میانه راه به راهبی رسید . گرمای خورشید سخت بر آن دو می تابید  . راهب به جوان گفت  :  دعا کن که خداوند به وسیله ی پاره  ابری ، بر سرِ ما سایه افکند که گرمای خورشید بر ما شدت یافته است  .  جوان گفت  : من از خودم کار نیکی در نزد پروردگارم سراغ ندارم ،  تا این جرأت را به خودم بدهم که از او چیزی مسألت کنم . راهب گفت :  پس من دعا می کنم و تو آمین بگو !  جوان گفت  :  بسیار خوب ! راهب دعا می کرد و جوان آمین می گفت  . چیزی نگذشت که قطعه ی ابری پیدا شد و بر فراز سر آنها سایه افکند ! آن دو مقداری از روز را زیر سایه ی آن ابر راه رفتند ،تا اینکه بر سر دو راهی رسیدند .   جوان از یک راه رفت و راهب از راه دیگر  ، اما ابر به همراه جوان رفت ! راهب گفت : ای جوان تو از من بهتری و خداوند دعای مرا به خاطر تو اجابت کرده است،نه به خاطرِ خودم !  پس به من خبر ده که داستان تو چیست ؟  جوان داستان آن زن را به او خبر داد !راهب گفت:چون بیم خدا در دلت وارد شده،گناهان گذشته ات آمرزیده شده است و اینک بنگر که در آینده چه می کنی  !؟

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و فرمود : مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟  کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟  قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند چرا که از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود!  در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .  قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست ! مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند ! اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند! آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و فرمود : درود بر شما راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد !  و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری !

 

 دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند  ! این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند ، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند ! فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید :  چرا چنین کاری کرده ؟ او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند !شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر  رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند !صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش  تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد ؟ فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل  بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در  رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می برید !

از تمامی عزیزانی که از حکایات و روایات بهرمند شدند التماس دعا دارم . جانبازربذه نشین